این غصه های لعنتی
ازخنده دورم میکنند
این نفس های بی هدف
زنده به گورم میکنند
چه لحظه های خوبیه
ثانیه های اخره
فرشته مردن من
من و از اینجا میبره
چه اعتراف تلخیه
تارسیدن ته خط
وقت خلاصی از هوس
وای دنیا بیزارم ازت
اسیر نیمه جان باالتماس مرگ درگیرم
خداوندا بكش من را،كه از این زندگی سیرم
به من گفتند امثال تو مغرورند و گردنكش
دروغ است ای خدا،عمریست من تسلیم تقدیرم!
خداوندا برای من اجل را مرگ باران كن
در این شبهای پر خورشید و نورانی تر از قیرم!
چرا بعد از نوید مرگ و دیدار فنا، از نو
جوانی می تراود از دل ِ آزرده و پیرم!
تو با من قصد بازی داری و من سیرم از بازی
كه از این زندگی بیزارم و از خویش دلگیرم
خداوندا مگر من آخرین قربانی مرگم
كه در دستان او جان میكَنم،اما نمیمیرم!
اگر مرگ از نگاهم شرم دارد یا كه میترسد
بگو محرم شدی،بشتاب تا در بند و زنجیرم
گلاویزم به راه زندگی با عمر و جسم وجان
بكُش حالا كه دیگر با تمام ِخویش درگیرم
...همان آئینه كه پایان تسلیمان تقدیرست
شتابان شو بیا بشكن،در آن آئینه تصویرم!
نظرات شما عزیزان: